Skip to main content

چتمهاوس، صنم وکیل، و مسئله ایران



این نوشتار می‌کوشد جایگاه چتم‌هاوس   به عنوان یکی از اندیشکده‌های اثرگذار در سیاست خارجی بریتانیا بررسی کند و سپس، با تمرکز بر نوشته‌ها، اظهارنظرها و چارچوب تحلیلی دکتر صنم وکیل   ۲۰۲۰ تا اوایل ۲۰۲۶، الگوی فکری حاکم بر این رویکرد را بازسازی کند. استدلال اصلی  نوشتار این است که مسئله در اینجا نه فقدان دانش درباره ایران است و نه ناآگاهی از بحران مشروعیت جمهوری اسلامی، و نه انکار خشونت ساختاری آن. 
مسئله اصلی در سطح دیگری قرار دارد، یعنی در شیوه صورت‌بندی ایران به عنوان یک مسئله سیاستی. در این چارچوب، ایران بیش از آنکه از منظر حق مردم برای رهایی از یک نظام ایدئولوژیک فهم شود، از منظر مدیریت خطر، مهار بی‌ثباتی، کنترل تنش منطقه‌ای، و حفظ امکان گفت‌وگو و معامله خوانده می‌شود. بررسی مواضع دکتر صنم وکیل نشان می‌دهد که با وجود اذعان مکرر به فرسایش مشروعیت، تشدید سرکوب، بحران‌های انباشته حکمرانی، و حتی ضربات راهبردی وارد شده به جمهوری اسلامی در جنگ ۱۲ روزه ۲۰۲۵ و حملات فوریه ۲۰۲۶، افق مطلوب در این رویکرد همچنان بر مهار بحران، جلوگیری از تشدید، و ترجیح گذار کنترل‌شده بر گسست بنیادین سیاسی استوار می‌ماند. در نتیجه، شکافی جدی میان زبان خیابان ایران و زبان اندیشکده‌های سیاست خارجی شکل می‌گیرد. شکافی که تنها نظری نیست، بلکه می‌تواند در سطح نتایج عملی نیز به تداوم همان ساختار، هرچند در شکلی ضعیف‌تر، منتهی شود
مقدمه برای فهم نقش افرادی چون صنم وکیل در شکل دادن به ادراک غرب از ایران، نخست باید نهادهایی را شناخت که چنین صداهایی در آن‌ها تولید و بازتولید می‌شوند. چتم‌هاوس یکی از مهم‌ترین این نهادهامحسوب می شود. این مؤسسه نه دانشگاه است، نه رسانه، و نه بخشی رسمی از دولت. با این حال، در مرز میان دانش، قدرت و سیاست خارجی عمل می‌کند. صفحه رسمی چتم‌هاوس و برنامه خاورمیانه و شمال آفریقای آن نشان می‌دهد که این نهاد به طور مشخص بر حکمرانی، تحولات امنیتی، روابط دولت و جامعه، و پیامدهای سیاستی بحران‌های منطقه تمرکز دارد. همین زبان نهادی از همان ابتدا روشن می‌کند که با چارچوبی سیاستی روبه‌رو هستیم، نه با روایتی برخاسته از تجربه زیسته جامعه ایران.
در این میان، صنم وکیل جایگاهی مهم در همین ساختار دارد. بر اساس معرفی رسمی چتم‌هاوس، او مدیر برنامه خاورمیانه و شمال آفریقاست و حوزه تخصص او سیاست ایران و خلیج فارس،  امنیت منطقه‌ای، است. همین معرفی رسمی همچنین نشان می‌دهد که او در موقعیتی قرار دارد که تحلیل‌هایش صرفاً نظر شخصی یک نویسنده نیست، بلکه بخشی از زبان رسمی‌تر فهم و مشورت در محیط سیاست خارجی غرب را شکل می‌دهد. بنابراین، مسئله فقط این نیست که او چه می‌نویسد، بلکه این است که از کجا می‌نویسد و نوشته‌اش در چه مداری خوانده می‌شود.
چتم‌هاوس و منطق تولید چارچوب سیاستی اندیشکده‌هایی مانند چتم‌هاوس معمولاً جهان را فقط توصیف نمی‌کنند، بلکه آن را برای مصرف سیاست‌گذار بازنویسی می‌کنند. تفاوت اصلی آن‌ها با دانشگاه در همین جاست. دانشگاه، دست‌کم در ایده‌آل خود، می‌تواند بر ابهام، پیچیدگی، و حتی نامعین بودن نتایج تأکید کند. اما اندیشکده سیاست خارجی ناگزیر است پیچیدگی را به زبان توصیه، گزینه، خطر، و امکان تبدیل کند. در نتیجه، حتی آنجا که به واقعیت‌های تلخ و خشونت‌آمیز می‌پردازد، آن‌ها را در افقی می‌نشاند که برای دولت‌ها و دیپلمات‌ها قابل استفاده باشد، یعنی در افق ثبات، کنترل، بازدارندگی، جلوگیری از تشدید، و حفظ امکان تعامل. این منطق در قبال ایران نیز به شکلی آشکار دیده می‌شود. در چنین دستگاهی، ایران اغلب پیش از آنکه یک جامعه زیر فشار و سرکوب با مطالبات تاریخی برای رهایی باشد، به صورت گرهی امنیتی، منطقه‌ای، هسته‌ای و ژئوپلیتیک فهم می‌شود. این نکته برای فهم نوشته‌های صنم وکیل تعیین‌کننده است.
صنم وکیل و الگوی تحلیلی او درباره ایران در برخورد با نوشته‌های صنم وکیل باید از یک دوگانه ساده پرهیز کرد. مسئله این نیست که او آگاه است یا خیر. او بسیار با سواد و آگاه است، جایگاه نهادی دارد، و بسیاری از تحولات داخلی و منطقه‌ای را با دقت دنبال می‌کند. مسئله در سطح دیگری قرار دارد. سواد، به خودی خود، تضمین نمی‌کند که یک تحلیل به حقیقت تاریخی و اجتماعی نزدیک‌تر باشد و گاه تنها به معنای مهارت بیشتر در ترجمه رنج مردم به زبان سیاست است. به بیان دیگر، مسئله اصلی این نیست که آیا او بحران مشروعیت جمهوری اسلامی را می‌بیند یا نه. مسئله این است که پس از دیدن این بحران، افق راه‌حل را کجا قرار می‌دهد. اگر سیر نوشته‌ها و مواضع او را از ۲۰۲۰ تا اوایل ۲۰۲۶ کنار هم بگذاریم، خطی نسبتاً پیوسته دیده می‌شود. خطی که بحران را می‌بیند، خشونت را ثبت می‌کند، مشروعیت را زیر سؤال می‌برد، اما افق مطلوب را همچنان بر مهار، مدیریت و گذار کنترل‌شده نگه می‌دارد.
۲۰۲۰، پس از ترور سلیمانی و تقدم منطق توازن قوا در ژانویه ۲۰۲۰، پس از کشته شدن قاسم سلیمانی، صنم وکیل در چتم‌هاوس نوشت که این رخداد برای جمهوری اسلامی یک «موهبت غیرمنتظره» بوده است. منظور او این بود که رژیم، در زمانی که زیر فشارهای اقتصادی، داخلی و منطقه‌ای قرار داشت، توانست روایت ضعف خود را موقتاً به روایتی از انسجام و بسیج تبدیل کند. این مشاهده از نظر تحلیلی مهم است، اما همزمان جهت نگاه او را نیز روشن می‌کند. تمرکز اصلی نه بر ماهیت سرکوبگر رژیم، نه بر مطالبات جامعه، بلکه بر بازآرایی صحنه قدرت و پیامدهای راهبردی این ترور است. از همان ابتدا روشن است که ایران در این چارچوب بیشتر یک بازیگر راهبردی است تا یک جامعه زخمی.
۲۰۲۱، روی کار آمدن رئیسی و توصیه به عمل‌گرایی در اوت ۲۰۲۱، مقاله او با عنوان «ایران پیچیده‌تر شد» منتشر شد و خود چتم‌هاوس آن را «راهنمایی عمل‌گرایانه برای برخورد با تهرانی محافظه‌کارتر» معرفی کرد. همین تعبیر، کلید فهم این رویکرد است. در اینجا مسئله اصلی نه عدالت برای مردم ایران است، نه پرسش از مشروعیت نظام، بلکه یافتن نحوه‌ای برای مواجهه با قدرت موجود. به زبان ساده، پرسش این نیست که آیا این ساختار باید پایان یابد، بلکه این است که جهان خارج چگونه باید با آن کنار بیاید، آن را مهار کند، یا هزینه‌های آن را مدیریت کند. این همان نقطه‌ای است که فاصله میان زبان خیابان و زبان اندیشکده آرام آرام آشکار می‌شود.
۲۰۲۲، خیزش زن، زندگی، آزادی و تشخیص بحران مشروعیت در سپتامبر ۲۰۲۲، همزمان با آغاز خیزش زن، زندگی، آزادی، صنم وکیل صریح‌تر از گذشته از بحران مشروعیت جمهوری اسلامی سخن گفت. در مقاله رسمی چتم‌هاوس تأکید شد که اعتراضات، رژیم را با بحرانی فوری‌تر از مسئله جانشینی خامنه‌ای روبه‌رو کرده و پرسش‌های مربوط به مشروعیت و پاسخگویی، مدت‌ها پس از فرونشستن ناآرامی‌ها نیز باقی خواهند ماند. این نکته مهم است، زیرا نشان می‌دهد که او بحران را می‌بیند و انکار نمی‌کند. پس نقد منصفانه نمی‌تواند این باشد که او سرکوب را نمی‌فهمد یا اعتراضات را نمی‌بیند. مسئله جای دیگری است. پس از این تشخیص، افق تحلیل همچنان نه بر شناسایی یک لحظه تاریخی برای پایان رژیم، بلکه بر فهم بحران در چارچوب حکمرانی، جانشینی، و پایداری ساختار متمرکز می‌ماند.
۲۰۲۴، انتخابات مجلس و خبرگان و تشخیص فرسایش مشروعیت در مارس ۲۰۲۴، صنم وکیل در مقاله‌ای با عنوان «نمای انتخاباتی ایران» به روشنی توضیح داد که انتخابات مجلس و خبرگان را نباید معادل یک فرایند دموکراتیک دانست. او نوشت که انتخابات در ایران، مانند بسیاری از نظام‌های اقتدارگرا، از دیرباز برای مشروعیت‌بخشی به قدرت نخبگان حاکم به کار رفته است. در همان نوشته به کاهش مشارکت، محدود بودن گزینه‌ها، فشارهای اقتصادی، و نیز شمار بالای آرای سفید و باطله در تهران اشاره شد. این تحلیل، از نظر توصیفی، مهم است. او فرسایش مشروعیت را می‌بیند و زبان ظاهراً انتخاباتی جمهوری اسلامی را افشا می‌کند. با این حال، باز هم نقطه ثقل در جای دیگری است. مسئله اصلی در این نوع تحلیل آن است که این فرسایش مشروعیت برای ثبات داخلی، جانشینی، و رفتار آینده حکومت چه معنایی دارد، نه اینکه چگونه می‌تواند مبنایی برای به رسمیت شناختن حق جامعه در پایان دادن به ساختار موجود باشد.
۲۰۲۵، بحران هسته‌ای و بازگشت منطق «مسیر خروج از بحران» در مارس ۲۰۲۵، صنم وکیل در چتم‌هاوس نوشت که آمریکا و ایران در مسیر تشدید تنش قرار دارند و اروپا باید «مسیر خروج از بحران» ایجاد کند. در متن اصلی از تعبیر «راه خروج» استفاده شده بود، اما معنای دقیق آن در این بافت، طراحی یک راه دیپلماتیک برای جلوگیری از تشدید و بیرون بردن طرفین از بن‌بست خطرناک است. در همان مقاله تصریح شده بود که بدون چنین مسیری، ایران ممکن است به سمت تسلیحاتی کردن برنامه هسته‌ای حرکت کند، یا مورد حمله قرار گیرد، یا هر دو. همچنین استدلال اصلی این بود که اروپا و تهران گزینه بهتری جز بازگشت به تعامل ندارند. اینجا شکاف اصلی میان خیابان و اندیشکده کاملاً آشکار می‌شود. برای خیابان ایران، مسئله ممکن است پایان یک نظام ایدئولوژیک باشد. برای این تحلیل، مسئله اصلی جلوگیری از عبور بحران به سطوحی پرهزینه‌تر است. در نتیجه، حتی وقتی رژیم نامشروع دیده می‌شود، باز هم زبان اصلی، زبان مهار، کاهش تنش، و بازگشت به مذاکره است.
جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل در ۲۰۲۵، آشکار شدن کامل منطق تحلیلی جنگ ۱۲ روزه ایران و اسرائیل در ژوئن ۲۰۲۵ شاید روشن‌ترین صحنه برای فهم منطق تحلیلی این رویکرد باشد. چتم‌هاوس در ۱۳ ژوئن ۲۰۲۵ پس از حملات اسرائیل به تأسیسات نظامی و هسته‌ای ایران، مجموعه‌ای از تحلیل‌های فوری منتشر کرد. سپس در ۷ ژوئیه ۲۰۲۵ نشستی با عنوان «جنگ ایران و اسرائیل، تأثیر آن بر ایران» برگزار کرد که محور آن اثر جنگ بر چشم‌انداز سیاسی داخلی، جامعه مدنی، و وضعیت امنیتی ایران بود. در ۱۴ اکتبر ۲۰۲۵ نیز نشست دیگری با عنوان «آیا ایران دوباره مسلح می‌شود یا اصلاح می‌کند؟» برگزار شد که صریحاً بر این تمرکز داشت که ایران پس از «ضربات ویرانگر» به نیروهای نیابتی و خاک خود چگونه در حال بازتنظیم است. خود این عنوان‌ها گویای محدوده تخیل سیاستی این رویکردند. پرسش اصلی این نیست که آیا این ضربه می‌تواند به لحظه‌ای برای عبور از ساختار جمهوری اسلامی بدل شود، بلکه این است که حکومت پس از چنین ضربه‌ای چگونه خود را بازآرایی می‌کند، چه میزان از بازدارندگی خود را از دست داده، و جهان چگونه باید با این وضعیت تازه مواجه شود.
اهمیت این جنگ در آن است که در خود توصیف رسمی چتم‌هاوس نیز جمهوری اسلامی به عنوان حکومتی تصویر می‌شود که ناتوانی آن در حفاظت از شهروندان و شهرهایش آشکار شده است. با این حال، باز هم افق تحلیل، افق مدیریت پیامدهاست. از نگاه این دستگاه فکری، رژیم زخمی دیده می‌شود، اما همچنان به مثابه موضوعی برای تنظیم و مدیریت فهم می‌شود، نه ساختاری که شاید جامعه بخواهد به کلی از آن عبور کند. این دقیقاً همان جایی است که شکاف میان نگاه از بالا و زیست از پایین آشکار می‌شود.
اوایل ۲۰۲۶، حملات آمریکا و اسرائیل و تشدید منطق بقا در ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، چتم‌هاوس تحلیلی فوری درباره حملات آمریکا و اسرائیل به ایران منتشر کرد که در آن از کشته شدن علی خامنه‌ای و آغاز ضدحملات ایران سخن گفته شد. در همان صفحه، تحلیل صنم وکیل یکی از بخش‌های اصلی بود و کل چارچوب بحث بر این استوار بود که این حملات برای رژیم چه معنایی دارند، مردم ایران چه هزینه‌ای خواهند پرداخت، و منطقه در برابر چه سطحی از خطر قرار گرفته است. همین ترتیب بحث مهم است. حتی در لحظه‌ای که رأس هرم قدرت هدف قرار گرفته، زبان غالب هنوز زبان پیامدها، هزینه‌ها، خطر گسترش، و مسئله بقای رژیم است، نه زبان گشایش تاریخی برای رهایی مردم. این نکته به معنای غلط بودن همه هشدارهای او نیست. بدیهی است که حمله خارجی می‌تواند فضا را امنیتی‌تر و وضعیت مردم را وخیم‌تر کند. اما مسئله اینجاست که حتی در چنین لحظه‌ای نیز افق تحلیل در سطح مدیریت وضعیت و پرهیز از هرج‌ومرج باقی می‌ماند، نه در سطح به رسمیت شناختن خواست رهایی.
تحول موضع‌گیری‌ها پس از فوریه ۲۰۲۶: از مهار پیشگیرانه به مدیریت پس از ضربه حملات ۲۸ فوریه ۲۰۲۶، که با کشته شدن علی خامنه‌ای همراه بود، نقطه عطفی بود که حتی چارچوب تحلیلی صنم وکیل و چتم‌هاوس را وادار به تنظیم کرد. در تحلیل فوری چتم‌هاوس همان روز، و سپس در مقاله صنم وکیل در گاردین (۱ مارس)، او صریحاً پذیرفت که این عملیات چیزی کمتر از تغییر رژیم نیست. در مصاحبه‌هایش با بی‌بی‌سی، سی‌ان‌ان و پادکست چتم‌هاوس، تأکید کرد که جمهوری اسلامی آن‌طور که می‌شناختیم نمی‌تواند بدون تغییر اساسی دوام بیاورد. این لحن، نسبت به دوره قبل، تغییر محسوسی داشت: دیگر فقط از مهار بحران یا گذار کنترل‌شده حرف نمی‌زد، بلکه واقعیت یک تلاش مستقیم برای تغییر رژیم از طریق حملات هوایی  را به رسمیت می‌شناخت و حتی از وجودی بودن تهدید برای رژیم سخن می‌گفت.
با این حال، همین تحول نشان می‌دهد که اصول بنیادین رویکرد او دست‌نخورده مانده است. جمله‌ای که بارها تکرار کرد   «تغییر رژیم از هوا ممکن نیست»   خلاصه همان احتیاط سیاستی قدیمی بود. به نظر او، بدون یک برنامه منسجم برای پس از ضربه، این عملیات فقط ایران را می‌شکند و بقایای سخت‌گیرتر را بر جای می‌گذارد؛ رژیمی همچنان وحشیانه اما خفه‌شده از نظر اقتصادی. در وبینار چتم‌هاوس (۳ مارس) با عنوان «جنگ آمریکا و اسرائیل علیه ایران: چه اتفاقی در داخل ایران در حال رخ دادن است؟» که خودش ریاستش را بر عهده داشت، تمرکز روی پاسخ رژیم، مسیرهای سیاسی و نظامی آینده، و هزینه‌های سنگین برای مردم عادی بود نه روی جشن گرفتن گسست یا حمایت بی‌قیدوشرط از اراده خیابان برای پایان کامل ساختار.
او مکرراً هشدار داد که مردم ایران بیشترین هزینه را می‌پردازند: تلفات غیرنظامی، احساس خیانت در میان معترضانی که پیش‌تر سرکوب شده‌اند و حالا تمایلی به بیرون آمدن دوباره ندارند، و خطر امنیتی‌تر شدن فضای داخلی. حتی وقتی ترامپ مردم ایران را به گرفتن دولت‌شان دعوت کرد، صنم وکیل در تحلیل‌هایش این دعوت را بیشتر به عنوان ریسکی برای تشدید سرکوب داخلی دید تا فرصتی تاریخی برای رهایی. در پادکست چتم‌هاوس (اوایل مارس) پرسید آیا ترامپ زود اعلام پیروزی می‌کند و ریسک می‌کند که تندروها قدرت را بگیرند؟ این سؤال‌ها نشان می‌دهد که حتی در لحظه‌ای که رژیم ضربه‌ای وجودی خورده، افق تحلیل هنوز مدیریت پیامدها، جلوگیری از گسترش جنگ به خلیج، تنگه هرمز و انرژی جهانی، و نیاز به یک خروج کنترل‌شده است – نه به رسمیت شناختن این لحظه به عنوان نقطه پایان قطعی یک نظام ایدئولوژیک از منظر خواست جامعه.
این تحول، بنابراین، بیشتر یک تطبیق تاکتیکی با واقعیت جدید است تا عقب‌نشینی از منطق مهار. چتم‌هاوس و صنم وکیل حالا با یک تغییر رژیم ناقص و از بالا روبه‌رو شده‌اند، اما زبان‌شان همچنان زبان ریسک‌گریزی سیاستی غربی است: واقع‌بینانه توصیف کردن هزینه‌ها، برجسته کردن مخاطرات هرج‌ومرج، و ترجیح دادن ثبات منطقه‌ای بر عدالت تاریخی یا اراده رهایی مردم.
اعتراضات اقتصادی، سیاسی شدن نارضایتی، و حاشیه‌ای شدن رضا پهلوی در امتداد همین چارچوب، اعتراضات اواخر ۲۰۲۵ و اوایل ۲۰۲۶ نیز عمدتاً در نسبت با بحران‌های اقتصادی، فروپاشی معیشتی، و کاهش توان حکومت در پاسخگویی فهم می‌شوند. این نوع صورت‌بندی البته می‌پذیرد که نارضایتی اقتصادی می‌تواند به بحران عمیق‌تری برای مشروعیت سیاسی تبدیل شود. اما در عین حال، نوعی تقلیل نیز در آن نهفته است، زیرا اعتراض سیاسی همچنان تا حدی به مثابه پیامد بحران معیشتی فهم می‌شود، نه به عنوان اراده‌ای مستقل برای پایان دادن به نظم موجود. در همین چارچوب، رضا پهلوی نیز معمولاً نه به عنوان یک بدیل سیاسی بالفعل، بلکه بیشتر به مثابه نمادی در شرایط خلأ رهبری داخلی فهم می‌شود. از دید چنین تحلیلی، نماد بودن با داشتن سازماندهی مؤثر یکی نیست. این ارزیابی ممکن است بخشی از واقعیت را ببیند، اما همزمان نشان می‌دهد که چه نوع بدیلی در نگاه اندیشکده‌ای اصلاً قابل تصور شمرده می‌شود و چه نوع بدیلی از پیش به حاشیه رانده می‌شود. این بخش، بیشتر یک استنباط تحلیلی از الگوی کلی مواضع یادشده است تا نقل قول مستقیم از یک عبارت واحد در یک منبع خاص، اما با مسیر کلی بحث در مطالب رسمی چتم‌هاوس سازگار است.
الگوی پیوسته، از ثبت بحران تا ترجیح مهار اگر این مسیر را از ۲۰۲۰ تا اوایل ۲۰۲۶ کنار هم بگذاریم، با الگویی نسبتاً ثابت روبه‌رو می‌شویم. در این الگو، نه دفاع آشکاری از جمهوری اسلامی وجود دارد، نه انکار بحران مشروعیت آن، و نه بی‌اعتنایی به سرکوب. برعکس، در بسیاری از موارد این عناصر با دقت ثبت می‌شوند. اما افق مطلوب تقریباً همیشه در همان محدوده باقی می‌ماند، یعنی مهار، کنترل، توافق، جلوگیری از تشدید، و گذار حساب‌شده. حتی پس از فوریه ۲۰۲۶ و پذیرش واقعیت تغییر رژیم از هوا، الگو تغییر اساسی نکرد؛ فقط از مهار پیشگیرانه به مدیریت پس از ضربه شیفت کرد. بحران را عمیق‌تر می‌بیند، اما همچنان اولویت را به کنترل پیامدها می‌دهد. از همین رو، نقد اصلی به این طیف آن نیست که الزاماً خواهان بقای جمهوری اسلامی است. میان ترجیح ثبات بر تغییر سریع، ترجیح تضعیف رژیم بر فروپاشی آن، و خواستن آگاهانه بقای حکومت مذهبی تفاوت وجود دارد. اما در عمل، فاصله این سه گاهی بسیار اندک می‌شود. چه بسا نتیجه عملی هر سه، در شرایطی خاص، به دوام همان ساختار بینجامد، فقط با دندان‌هایی اندکی کندتر. این دقیقاً همان نکته‌ای است که سبب می‌شود بخشی از ایرانیان، به ویژه کسانی که تجربه سرکوب و تبعید و بی‌آیندگی را به طور مستقیم زیسته‌اند، با این نوع تحلیل احساس فاصله عمیق کنند.
نسبت این رویکرد با خاطره ۱۹۷۹ اشاره به ۱۹۷۹ در اینجا باید دقیق و محتاطانه باشد. بحث بر سر تکرار مکانیکی تاریخ نیست، و نه بر سر این ادعا که یک اندیشکده معاصر را می‌توان مستقیماً هم‌ارز با بازیگران آن دوره دانست. نکته در سطحی عمیق‌تر قرار دارد. در هر دو مقطع، این خطر وجود دارد که ایران بیش از آنکه از منظر خواست تاریخی جامعه و تجربه زیسته مردم فهم شود، از منظر سازگاری با منافع، محاسبات، و هراس‌های غربی خوانده شود. این نوع خطا الزاماً از بدخواهی ناشی نمی‌شود. حتی ممکن است از احتیاط، ترس از هرج‌ومرج، یا نگرانی از جنگی بزرگ‌تر برخیزد. اما نیت‌ها کافی نیستند. گاه خود شیوه طرح مسئله، حتی با نیتی محتاطانه، به نتایجی می‌انجامد که برای جامعه مورد بحث فاجعه‌بار است. از این رو، نقد به این رویکرد، پیش از آنکه اخلاقی باشد، معرفتی و سیاسی است، یعنی نقدی به زاویه دید و به آن چیزی که در مرکز تحلیل قرار می‌گیرد. این نقد می‌گوید ایران غالباً از زاویه مدیریت خطر برای غرب خوانده می‌شود، نه از زاویه حق مردم ایران برای رهایی از یک حکومت ایدئولوژیک.
درپایان
 بررسی مواضع صنم وکیل از ۲۰۲۰ تا اوایل ۲۰۲۶  به ویژه تحول پس از حملات فوریه که با مرگ خامنه‌ای همراه بود نشان می‌دهد با یک دستگاه فکری منسجم و اثرگذار روبه‌رو هستیم. دستگاهی که بحران مشروعیت، خشونت ساختاری، فرسایش پایه اجتماعی، و حتی ضربات سنگین نظامی (جنگ ۱۲ روزه ۲۰۲۵ و حملات وجودی ۲۰۲۶) را می‌بیند و انکار نمی‌کند. اما افق تحلیل را همیشه در سطحی نگه می‌دارد که برای سیاست‌گذاری غربی قابل مصرف باشد: مهار بحران، جلوگیری از تشدید، حفظ امکان تعامل یا مذاکره، و ترجیح گذار کنترل‌شده (یا حالا مدیریت پس از ضربه) بر گسست بنیادین و رادیکال. حتی وقتی تغییر رژیم از هوا را به عنوان واقعیت می‌پذیرد، بلافاصله به هزینه‌های انسانی، خطر تندروهای باقی‌مانده، و نبود برنامه منسجم برای بعد اشاره می‌کند,نه اینکه این لحظه را فرصتی برای پایان قطعی ساختار بداند.
همین‌جاست که شکاف میان نگاه اندیشکده‌ای و نگاه جامعه ایران عمیق‌تر می‌شود. برای چتم‌هاوس و تحلیل‌گرانش، ایران همچنان مسئله‌ای برای تنظیم، مدیریت ریسک و ثبات منطقه‌ای است. برای بخش بزرگی از ایرانیان  به ویژه کسانی که سال‌ها سرکوب، تبعید و بی‌آیندگی را زیسته‌اند , مسئله پایان ساختاری است که امکان زیستن آزاد را از آن‌ها گرفته. این اختلاف فقط در واژگان یا لحن نیست؛ در اولویت‌ها، در افق‌ها، و در معنای خود سیاست است. نتیجه عملی چنین نگاهی، حتی با نیت محتاطانه و واقع‌بینانه، اغلب همان تداوم ساختار , هرچند ضعیف‌تر و زخمی  می‌شود.